مرجان شیرمحمدی و «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران»


مرجان شیرمحمدی و «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران»

مرجان شیرمحمدی ۱۸ سال است که در عرصه سینمای حرفه ای حضور دارد. با مرسدس مسعود کیمیایی و بعد هم فیلم های پرفروشی مثل پر پرواز، مریم مقدس و ملاقات با طوطی. اما او به سرعت بازیگری را به عنوان مشغله ای حاشیه ای برگزید و توانش را در عرصه نویسندگی صرف کرد. پنج رمان و مجموعه داستان حاصل فعالیت های ادبی اوست. از یکی از داستان های این کتاب ها، سال ۸۳ صدر عاملی فیلم «دیشب باباتو دیدم آیدا» را ساخت.


بازی او در آذر، شهدخت، پرویز و دیگران از جنس بازی های مرسوم سینمای ایران نیست. او بالکل اکت های پر آب و تاب مرسوم و ممدوح در میان بازیگران ایرانی را حذف کرده است؛ برای همین است که بسیاری از خو کرده ها به مکتب بازیگری ایرانی و تب و تاب های نمایشی، ارزش بازی سهل و ممتنع شیرمحمدی را کشف نکردند و از آن انتقاد کردند و گروهی هم برعکس، شیوه بازی او را بدعتی خوشایند در سینمای ایران دانستند. همان محو ایده آل مرز میان بازی و زندگی.


شخصا به دسته دوم تعلق دارم. بعد از آنکه سبک کارگردانی روح الله حجازی در زندگی مشترک آقای محمودی و بانو را پس از مدت ها ما را به پای میز مصاحبه کشاند، بازی شیرمحمدی دومین بهانه با ارزش سینمای امسال برای من بوده است. پس به همراه مهسا همتی با او به گفتگو نشستیم.


واکنش های متفاوتی که نسبت به فیلم به وجود آمده خیلی برایم جالب بود. این فیلم طرفدارهای پروپا قرص زیادی دارد اما خیلی ها هم از آن بدشان آمده. منتقدان زیادی علیه آن نوشته اند.


به هر حال سلیقه مردم متفاوت است. در همه کارهای هنری یک عده از کار خوششان می آید و یک عده هم بدشان می آید. جواب روشن و دقیق نمی شود به این سوال داد.

 

«آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» از قرائت سینمای ایران دور بود. یعنی آپشن هایی در این فیلم مطرح شده که سال ها در سینمای ما به آن پرداخته نشده است. مثلا خرده پی رنگ های زیادی دارد و تلاشی برای تحت تاثیر قرار دادن تماشاگر نمی کند. طبقه مرفه در «آذر، شهدخت...» خیلی گرم و صمیمی و خوب نشان داده شده است در حالی که در بیشتر فیلم ها این طبقه اجتماعی زندگی هایی سرد و تصنعی دارند. انگار کلا در ادبیات سینمای ایران رفاه خیلی بد است.


(می خندد) اصلا زشت است کسی زندگی مرفهی داشته باشد! یعنی آنقدر به رفاه جلوه بدی داده اند و این نگرش در ذهن ها فرو رفته که وقتی می خواهیم در دلمان از خدا طلب پول کنیم از خودمان خجالت می کشیم.

 


وقتی رُمان را می نوشتید یا زمان فیلمبرداری از این برداشت های منفی نمی ترسیدید؟


من وقتی داستان می نویسم به اینجور چیزها فکر نمی کنم. فقط سعی می کنم موقعیت و داستان را آنطور که باید پیش ببرم... اصلا از اینکه پیام خاصی را در رمان به خواننده بدهم فراری هستم. راستش زمانی که می نویسم کلا به خواننده فکر نمی کنم. فقط می خواهم یک داستان بنویسم و قراری که با خودم گذاشته ام این است که باید خودم را در شرایطی که داستان دارد بگذارم و آن را باور کنم. یعنی با خودم شرط گذاشته ام که زمان نوشتن قصه احساس کنم خودم هم در دل قصه هستم.


این را به همه کارها می شود تعمیم داد. به نظرم هم در بازیگری و هم ادبیات درصورتی مخاطب قصه را باور می کند که بازیگر و نویسنده، خودش آن را باور کرده باشد. حتما در بعضی فیلم ها دیده اید که بازیگر در صحنه ای احساسی، خودش را می کشد و گریه و زاری می کند اما به دل شما نمی نشیند؟ فکر می کنم خود بازیگر گریه اش را باور نکرده، هیچ کلکی نباید در کار بازیگر باشد. در داستان و نویسندگی هم همینطور است. ریموندکارور می گوید یک بار اتفاقی شنیده که جفری والف نویسنده به شاگردانش می گفته «کلک موقوف».


کارور می گوید این عبارت را روی یک کارت سه در پنج می نویسد و بالای میز کارش می زند به دیوار. این عبارت «کلک موقوف» اساس کار داستان نویسی، بازیگری، کارگردانی و هر کار هنری دیگری است. شما هر قدر هم زرنگ باشید اگر کلک بزنید، مخاطب می فهمد. حالا این کلک شامل پیام هم می شود. این روزها همه دوست دارند انواع و اقسام پیام های انسانی، آموزشی، تربیتی و ... را در کارشان بیاورند.

 


اتفاقا مخاطب ما هم به همین شکل تربیت شده است. تماشاگر ناخودآگاه به سمت فیلمی می رود که حاوی پیام باشد. تماشاگر به تعهد دروغین عادت کرده است. فکر می کند فیلم حتما باید یک پیام یا دغدغه ای داشته باشد. پیامی مثل دروغ بد است یا وضع مملکت خراب است، بحران اقتصادی وجود دارد اما رمان و فیلم «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» هیچ کدام از این پیام ها را نداشت. از اینها که بگذریم بهانه صحبت من با شما شیوه بازی تان در این فیلم است. تعریف کلی که درباره فیلم گفتم در مورد بازی شما هم صدق می کند. شما در این فیلم خیلی راحت بازی کردید. کاملا واضح است که درک درستی از نقش داشتید و به قول خودتان بی کلک بازی کردید.انگار خودتان موقعیتی که کاراکتر آذر در آن قرار داشت را در مقیاس های دیگر تجربه کردید. در واقع نوع بازی شما از بازی های مرسوم سینمای ایران متفاوت است. شاید برای تماشاگر ایرانی سخت باشد که از این بازی به عنوان یک بازی خوب یاد کند. انگار مخاطب ایرانی به جلوه گری دوربین عادت کرده است. البته این بازی که در فیلم بهروز افخمی داشتید را در چند فیلم دیگری که بازی کردید ندیده بودم. چطور به این شکل بازی رسیدید؟ این نوع بازی هم متعاقب حرف های ریموند کارور است؟


من هیچ ادعایی در بازیگری ندارم اما فیلم دیدن زیاد است که باعث می شود ناخودآگاه به مسیر درستی در بازیگری برسی. بعد از مدت ها فیلم دیدن به یک نتیجه رسیدم؛ تنها خصوصیت مشترک بازیگرانی که بازیشان را همیشه دوست داشتم این است که آنها هیچ ترسی از عیان شدن ندارند. ما این خصوصیت را در فرهنگ مان نداریم. همه ما از اینکه خود واقعی مان نمایان شود، نگرانیم. حالا اگر مردم خود واقعی ما را ببینند چه می شود؟ آدم های معروف ایران، از بازیگر و ورزشکار گرفته تا سیاستمدارها را در برنامه های زنده تلویزیونی می بینیم. خیلی از آنها را خارج از قاب تصویر هم دیده ام اما در تلویزیون می بینم که چقدر با آن آدمی که از نزدیک دیده ام فرق می کنند. انگار جلوی دوربین یک آدم دیگری می شوند.


بعضی ها آنقدر جلوی دوربین خوددار هستند و نقش بازی می کنند که حتی اگر از نزدیک هم آنها را نشناسی باز هم می توانی بفهمی که خود واقعی شان را پنهان کردند. من نمی فهمم چه اصراری است که آدم ها خودشان نباشند. این خصوصیت فقط در اخلاق آدم های معروف نیست. همه همینطور هستند. فرهنگ ما اینطوری ست؛ اینکه مدام نقش بازی کنیم. خیلی از بازیگرهای هالیوودی ترس و نگرانی از اینکه جلوی دوربین زشت باشند ندارند؛ در حالی که در بسیاری از فیلم ها می بینیم یکسری از بازیگرهای سینمای ایران مدام نگران این هستند که چهره و تیپ شان چطور به نظر می رسد. یعنی نگران هستند که مثلا چشم و ابرویشان کج و کوله نشود. اینها باعث می شود حقیقت بازیگر عیان نشود. شاید اگر به خودشان فرصت بدهند می بینند که بهتر بازی می کنند و بیشتر به دل مخاطب می نشینند.

 

در بازیگرهای مرد هم این مسئله وجود دارد. این از تربیت منتقدان، مردم و سینماگران برآمده. عموما فکر می کنند بازیگر خوب باید خوب بغض کند و جلوی دوربین اشک در چشمانش بیاورد. بتواند صدایش را خوب بشکند و ... تقریبا تمام بازیگرهای محبوب میان تهیه کننده ها و تماشاگران از چنین قابلیت های دمده ای برخوردارند... گراهام گرین رمانی دارد به اسم «پایان یک پیوند» که در سال ۱۳۶۷ ترجمه شده. سال ۱۹۹۹ نیل جوردن فیلمی از آن اقتباس کرد که جولین مور در آن بازی می کند که بازی شگفت انگیزی دارد و آنقدر راحت یک نقش فوق العاده دراماتیک را بازی می کند که بیننده احساس می کند مرز بین بازی و زندگی را کنار گذاشته و نقشش را زندگی می کند. بدون کوچکترین جلوه نمایی و به صادقانه ترین شکل ممکن. این اتفاق در سینمای ایران کم پیش می آید. البته چندنمونه وجود دارد. مثلا هدیه تهرانی در دو سکانس از فیلم چهارشنبه سوری آن مرز را برداشته است. لیلا حاتمی هم در یکی دو فیلم به همین صورت بود. بازی شما در فیلم «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» خیلی متفاوت تر از سطح سینمای ایران است. آنقدر متفاوت که خیلی ها متوجه فداکاری شما در این نقش نمی شوند... این اتفاق در سینمای ایران کم می افتد. خودتان نمونه چنین بازی و بازیگری را می شناسید؟


بله، می شناسم... به نظرم عاطفه نوری در سریال «نرگس» سیروس مقدم چنین بازی دارد. اتفاقا یک یادداشت هم درباره آن نوشته ام. من این سریال را در ایران ندیدم. در کانادا برای اینکه از حال و هوای سینما و تلویزیون ایران دور نباشم و در همنشینی با مادرم که میهمانم بود یکسری سریال و فیلم ایرانی دیدم. آنجا بود که نرگس را دیدم و متوجه شدم عاطفه نوری کسی است که در بازیگری فداکاری می کند. در حالی که خیلی از بازیگران معنی فداکاری در بازیگری را نمی دانند و فکر می کنند این کار را انجام می دهند. یادم است یکی از بازیگران مشهور در مصاحبه ای گفته بود من برای بازی در فلان فیلم فداکاری کردم و پابرهنه در خیابان دویدم. عاطفه نوری اما از گونه دیگری است.


جلوی دوربین به خودش فکر نمی کند. بی نهایت برای نقشش فداکاری می کند و فقط روی زنده کردن کاراکتر تمرکز می کند. حتما بازیگران دیگری هم هستند که چنین بازی داشته باشند اما الان فقط عاطفه نوری در ذهن من است. پارسال هم در موزه ساعت نمایش «چاله» را با بازی او دیدم، آنجا هم به اندازه سریال نرگس خوب بود. بازیگری است که مرز میان بازی و زندگی را از بین می برد.


شما در فیلم «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران»، نقش زنی را دارید که از همسرش جدا شده است. این کلیت خیلی از نقش های زنان سینمای ایران است. به قول بازیگرها چنین نقشی خوراک است. همه چیز دارد؛ یک زن رنج کشیده که از همسرش جدا شده و بازیگر آن، ناخودآگاه دوست دارد درماندگی را در حرکات و چهره اش نشان دهد تا دلسوزی مخاطب را با خود همراه کند اما شما احساسات تماشاگر را مطالبه نمی کنید. کاراکتر آذر از غمی که در زندگی اش دارد به عنوان وسیله ای برای گرفتن ترحم تماشاگر استفاده نمی کند.


اصلا داستان هم همینطور است. داستان «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» اصلا ناله نمی کند.


داستان ناله نمی کند. حتی در سکانس های اول فیلم که اذر بی خبر به ایران برگشته و مادرش را می بیند که با حال پریشان سوار تاکسی شده و می رود، جوری می گویید «مامان» که بیشتر خنده دار است. این خصلت ناله نکردن از زمانی که رمان را می نوشتید در ذهن تان بود؟


من کلا از بچگی ناله کردن را دوست نداشتم. مثلا با موسیقی و آواز اصیل ایرانی همیشه مشکل داشتم چون فکر می کردم دُز ناله آن زیاد است. البته الان با بخشی از موسیقی ایرانی مشکلی ندارم و خیلی هم دوست دارم.

 


نظرتان درباره کار بچه های چارتار چیست؟


از آلبوم چارتار که این روزها همه گوش می دهند آهنگ باران را دوست دارم. در دستگاه پخش ماشین هم هست و با پسرم گاهی در ماشین دوتایی با صدای بلند آن را می خوانیم. البته این آلبوم موسیقی بدون ایراد هم نیست. فکر می کنم بیشتر آهنگ های آن شبیه هم هستند ولی اغلب کارهای علیرضا قربانی را خیلی دوست دارم. قربانی تنها کسی بود که به کنسرتش رفتم ولی در کل از بچگی با ناله کردن و دلسوزی برای خودمان میانه خوبی نداشتم. تم رمان قبلی من «این یک فصل دیگرست» از «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» هم غمگین تر است ولی در آن هم شخصیت های قصه طناز هستند و این نمی گذارد کلیت قصه به ناله تبدیل شود.


در بازی تان هم این خصوصیت را رعایت کردید؟


راستش در بازی دنبال این نبودم که ناله کردن را حذف کنم. فقط می خواستم صادق باشم. واقعا درباره بازیگری ام نمی توانم قضاوت کنم. درباره داستان هایم می توانم قضاوت کنم و ایرادها و اشکالاتش را دربیاورم اما در بازی نمی توانم. در حالی که خودم یک فیلم بین حرفه ای هستم و اگر بازیگر در فیلم یک پلک اضافه بزند مچش را می گیرم اما درباره بازی خودم قضاوتی ندارم.

 


می شود گفت یک نویسنده تکنیکی هستید و یک بازیگر غریزی؟


نه، خیلی هم نویسنده تکنیکی نیستم. فکر می کنم در نوشتن هم خیلی جاها به احساس خودم بیشتر از تکنیک توجه می کنم.

 

به هر حال وجه تمایز جنس بازی شما با بیشتر بازیگران امروز سینما این است که به هر طریقی حس همذات پنداری مخاطب را طلب نمی کنید. شاید خودتان ندانید اما با این شکل بازی جای خالی را در جایگاه بازیگری ایران پر می کنید. زنی که نمی خواهد گره های زندگی اش را به نمایش بگذارد و با مشکلاتش ترحم دیگران را برانگیخته کند. زنی که از زندگی طلبکار نیست و مدام از شوهر و بچه و کار و خانواده اش ناله نمی کند. در دهه ۷۰ فکر می کردم بینا فرهی می تواند از پس چنین نقش هایی بربیاید اما این اتفاق نیفتاد. شما که می توانید چنین بازی از خودتان ارائه دهید چرا اینقدر کم بازی می کنید؟ شما ۷۰ درصد بازیگرید، ۷۰ درصد طراح صحنه و لباس و ۷۰ درصد هم نویسنده و مادر هستید.


البته من خودم را بیشتر و قبل از هر چیز نویسنده می دانم. نوشتن با روحیه من سازگارتر است. در بازیگری جنبه ای هست که من دوست ندارم و آن این است که باید منتظر بشوی تا به تو پیشنهاد بازی را بدهند. در حالی که در دنیای نوشتن خودت هستی، قلمت، کاغذت، میز کارت و ایده هایت. غیر از این من شانس این را نداشتم که نقش های خوبی به من پیشنهاد شود. نقش هایی پیشنهاد می شد که فکر کردم اگر در آنها بازی نکنم بهتر است. یکی دیگر از دلایلش این است که یک مدت ایران نبودم و از فضای کار سینمایی دور ماندم. از طرفی الان یک پسر پنج ساله دارم که وقتی به دنیا آمد تصمیم گرفتم تا وقتی به سن چهار سالگی برسد، سر فیلمی نروم و در کنارش باشم. پارسال که چهار سالش تمام شد، من کارم را شروع کردم.

 


بازیگرهای «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» با مشورت شما انتخاب شدند؟


از آنجا که کارگردان فیلم همسرم بود در جریان انتخاب بازیگر قرار گرفتم. مثلا من از همان اول دوست داشتم نقش پری را خانم شهین تسلیمی بازی کند. خانم گوهر خیراندیش اول فقط نقش شهدخت را داشت اما دوست داشت نقش پری، خواهر شهدخت را هم خودش بازی کند. پیشنهاد داد و بهروز هم پذیرفت اما ماجرای تصادف پیش آمد و گوهر خیراندیش دیگر نمی توانست دو نقش را بازی کند. اینطوری شد که ما دوباره رفتیم سراغ خانم شهین تسلیمی. بازیگران نقش های فرعی تر را من به این فیلم آوردم؛ مثل امیرعلی دانایی، سام کبودوند، هانیه راد، صدف میرمحمدی و ... را من به بهروز پیشنهاد کردم و او هم پذیرفت.

 


تا به حال از کار بازیگران فیلم های همسرتان ایراد نگرفته اید؟ مثلا نگفته اید چرا در سن پترزبورگ فلان بازیگر را کنترل نمی کنی؟


موردهایی پیش آمده که باعث تعجب من شده باشد. بهروز از آن کارگردان هایی نیست که مدام به بازیگرش نقش را توضیح دهد و بگوید چه کند و چه نکند اما اگر ببیند بازیگر اشتباه متوجه شده به او گوشزد می کند. در یکی دو مورد من دیدم بازیگر دارد اشتباه بازی می کند و به بهروز گفتم، البته نه در این فیلم، او هم جواب داد فلانی از آن بازیگرهایی است که اگر از کارش ایراد بگیرم و بهش تذکر بدهم پریشان تر می شود و کار را خراب تر از آنچه هست می کند.


حتی در فیلم «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» هم خیلی در کار بازیگرها دخالت نمی کردم اما پیش آمده بود لحن اشتباه بازیگر را به بهروز اطلاع دهم؛ چون ۹۰ درصد دیالوگ های فیلم عینا از کتاب برداشته شده است و لحن می توانست هدف دیالوگ را مخدوش کند. بازیگر در صحنه خیلی حساس است. خیلی بی دفاع است. وقتی بازیگری که لحن اشتباه داشت می رفت چای بخورد و استراحت کند بدون آنکه کسی بفهمد به بهروز می گفتم لحن را اشتباه گرفته است. بهروز هم بهانه ای می تراشید و برداشت را دوباره تکرار می کرد.

 


خودتان از کدام بخش بازی تان در این فیلم ناراضی هستید؟


در سکانسی که آذر با پدرش در حیاط نشسته و چلوکباب می خورد، فکر می کنم خنثی بازی کردم و می توانستم بهتر بازی کنم.

 


از کدام سکانس بازی تان راضی هستید؟


من فیلم را ۱۵ بار دیده ام و هر دفعه در سکانسی که آذر به خانواده اش می گوید از همسرش جدا شده ولی نمی تواند دلیل آن را بگوید گریه می کنم. آذر در آن سکانس خیلی تلاش می کند که جلوی خانواده گریه نکند. این اتفاق برای خودم سر صحنه افتاد. تلاش می کردم اشکم درنیاید تا خیلی سانتیمانتالی نشود.

 


بهروز افخمی هیچ وقت از بازی شما ایراد نگرفته؟


در سکانسی که اذر در کوه با پدرش تیراندازی می کند و بطری را می زند. آقای فخیم زاده دیالوگش را می گوید و من باید به صحبت های او ری اکشن نشان می دادم. در آن سکانس بهروز کات داد و به من گفت صورتت خیلی بت است، یک کاری بکن. در طول فیلمبرداری آنقدر هیچ چیزی از بازی من نمی گفت که خودم می رفتم سراغش و می گفتم منو ول کردی به امان خدا، فکر نکن من زنت هستم و اگر از بازی ام ایراد بگیری ناراحت می شوم، هر مشکلی هست بگو؛ اما خب راضی بود.

 


بگذارید یک سوال کلیشه ای کنم: نقشی هست که برای بازی نکردن در آن غبطه بخورید و پیش خودتان بگویید کاش این نقش را به من می دادند؟


فقط یک نقش هست که دوست داشتم آن را بازی کنم؛ نقش سیما ریاحی در فیلم شوکران.

 

فکر می کنید شما آن نقش را از هدیه تهرانی بهتر بازی می کردید؟


نه، هدیه تهرانی خیلی مناسب این نقش بود ولی به هر حال من آن نقش را دوست داشتم.


دوست دارید با چه کارگردان هایی کار کنید؟


دوست دارم در فیلم پرویز شهبازی کار کنم هر چند می دانم او از بازیگرهای حرفه ای در فیلمش استفاده نمی کند. از جوانترها هم دوست دارم با جمشید محمودی، کارگردان مکعب عشق کار کنم.


با کیانوش عیاری چی؟


با کیانوش عیاری قبلا کار کرده ام. هنوز هم خیلی دوست دارم با او کار کنم.


وقتی از سالن سینما بیرون آمدم، موج گرمای فیلم همراه من بود و بخصوص گرمای سکانس درد و دل آذر با مادرش. از این سکانس احساس خیلی خوبی متبادر می شود. تبادل احساسی خاصی در آن سکانس بین شما و گوهر خیراندیش به وجود آمده بود؟ یا بازی ها را جدی گرفتید؟


اتفاقا آن سکانس را به غیر از پلان آخر، من و خانم خیراندیش جداگانه گرفتیم. پلان آخر باید سرم را روی پای گوهر خیراندیش می گذاشتم و فقط آنجا هر دو در سکانس حضور داریم.

 


پس حجم زیاد تاثر و احساسات را در آن سکانس چطور درآوردید؟ در این سکانس تعریف شما از بازیگری با مبنای بی کلک بودن مشخص است. چیزی که شاید از چشم منتقدان خرده گیر دور مانده باشد... البته شاید تاثیر دکوپاژ بهروز افخمی هم در گرمای این سکانس تاثیر داشته باشد.


خب خودم این قصه را نوشته بودم. از همان اول هم می دانستم این سکانس چطور از آب درمی آید. باید اعتراف کنم که موقع نوشتن این فصل داستان گریه کردم. فیلم چندین سکانس کلیدی دارد. یکی از آنها سکانسی است که شما به آن اشاره کردید. سکانس دیگر هم اواخر فیلم است؛ همانجایی که آذر موقع رفتن از ایران تصمیم می گیرد به خانواده بگوید که از همسرش جدا شده. در این دو سکانس من به عنوان بازیگر از کارگردان و فیلمبردار خواهش کردم که تمام تلاش خودشان را بکنند، گفتم هر چند بار لازم است میزانسن را تغییر دهند، با نور بازی کنند و صحنه را تمرین کنند اما در نهایت یک برداشت از من داشته باشند چون بازیگر نمی تواند در شصت برداشت یک جور بازی کند، گریه کند و این حجم از احساساتش را بروز دهد.


فیلمبردار هم تا جایی که می شد با من همکاری کرد. سکانس درد و دل کردن آذر با مادر در روز گرفته شد. (شب آمریکایی) آدم های زیادی دور ما ایستاده بودند و تماشا می کردند. طبیعتا آرامش و سکوتی که شب دارد به حال و هوای آن سکانس کمک می کرد اما این سکانس را در ۱۲ ظهر گرفتیم. از اول می دانستم این صحنه مهم است و باید درست دربیاید. می دانستم اگر زور بزنم و گریه کنم یا اشک مصنوعی برایم بگذارند کار خراب می شود. من زیر بار این گریه تصنعی نمی روم، باید واقعی می شد. تمرین ها را کردیم و در نهایت هم این سکانس در یک برداشت گرفته شد.


اگر نویسنده قصه خودتان نبودید، باز هم می توانستید چنین بازی در نقش آذر داشته باشید؟


هر نقشی که باور کنم را می توانم درست بازی کنم، مهم نیست چه کسی قصه آن را نوشته باشد. در یک کاری بازی می کردم؛ بدون آنکه در فیلمنامه چیزی آمده باشد یا حتی دیالوگم غم انگیز باشد، کارگردان یکدفعه تصمیم گرفت گریه کنم. جالب است که وسط بازی من این مسئله را گفت. دوربین داشت می گرفت، همه سکوت کرده بودند، من داشتم دیالوگم را می گفتم و بازی می کردم.


یکدفعه کارگردان از کنار دوربین گفت گریه، گریه، گریه! انگار روی سرم یک کلید هست که اگر آن را بزنم گریه راه می افتد! البته بعضی ها می توانند تکنیکی بازی کنند و هر وقت نیاز به گریه دارند، اشک بریزند اما من چنین بازیگری نیستم. حتما باید احساساتم برانگیخته شود. باید چیزی که در آن سکانس اتفاق می افتد را حس کنم.

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه