اس ام اس

اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ. بیاور. و یک دریچه که از آن. به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم. کسی مرا به آفتاب. معرفی نخواهد کرد. کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد. پرواز را بخاطر بسپار. پرنده مردنی ست. همه هستی من آیه تاریکیست. که ترا در خود تکرار کنان. به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد. هر چه دادم به او حلالش باد. غیر از آن دل که مفت بخشیدم. دل من کودکی سبکسر بود. خود ندانم چگونه رامش کرد. او که میگفت دوستت دارم. پس چرا زهر غم به جامش کرد. هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد. مرواریدی صید نخواهد کرد. این چه عش

ادامه مطلب ...
اشعار زیبای سهراب سپهری

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است. پنجره، فکر، هوا، عشق،. زمین مال من است. چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند،. قارچ های غربت؟. من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست. و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟. چشم ها را باید شست،. جور دیگر باید دید. واژه ها را باید شست،. واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد. چتر ها را باید بست،. زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را،. زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت. دوست را زیر باران باید دید، عشق ر

ادامه مطلب ...
اشعار زیبای عید سعید فطر

تا پیک صبا مژده ز عید رمضان داد. او باب چنان را ز رخ ماه نشان داد. از آتش دوزخ همه را حضرت جانان. از یُمن چنین روز بکف خط امان داد. از مرحمت ماه پر از فیض و ضیافت. پاداش خداوند به ما باغ جنان داد. بشنو ز خروس سحر از بام شریعت. بر پیکر این روز به آواز توان داد. بر مسلم و بر مسلمه این عید مبارک. کز نور حضورش طربی بر همگان داد. تا سود و زیان شد عملت را همه میزان. این عید صیامست نشان سود و زیان داد. مقبول نمازیست نیازش بود از پی. خوش آنکه بخیل فقرا لقمه نان داد. خورشید جهان بود همه صُم و صلاتت. کین گونه طراوت به تو و کون و مکان داد. برخیز و به شکرا

ادامه مطلب ...
اشعار زیبا مخصوص عید غدیر خم

جهانی‌ها -> شعر. تا شد به روی دست نبی (ص) مرتضی (ع) بلند. شد رایت جلال خدا برملا بلند. بشنید چون که نغمه «یا ایهاالرسول». گردید منبری همه از پشته‌ها بلند. مرآت پاک لم‌یزلی، آیت جلی. شد بر سریر دست حبیب خدا بلند. آیین پاک ختم رسل ناتمام بود. گر بر نمی‌شد آن مه برج ولا بلند. هنگامه شد به کوری چشمان دشمنان. شد بانگ مرحبا ز همه ما سوی بلند. خورشید دین، سپهر یقین، ختم مرسلین. شد زین سبب میان همه انبیا بلند. تا شد به عرش دست نبی ماه عارضش. شد این ندا ز بارگه کبریا بلند. تکمیل شد شریعت پاک محمدی. چونان که گشت دین خدا را لوا بلند. ای مظهر صفات خداوند ل

ادامه مطلب ...
شعر نوحه و مداحی محرم

هنوزم یه عاشقی هست، حرم شما نرفته. دیگه روش نمیشه جایی، بگه کربلا نرفته. قبولم کن به پابوست بزار حرمتو ببینم. بزار برا یه بارم شده بیام پایین پات بشینم. چشم دل من به گنبد طلاته. دست رقیه رو سر زائراته. حسین وااااای. باز تو کوچه دم گرفته نفسای خیس بارون. گرد عشق و تو نگاهت داره مینویسه بارون. نرفتم کربلا اما بزرگ شده ی روضه هاتم. تو اوج روضه ها محو زیارت دارالشفاتم. وقتی میبینم علم و پرچمت رو. حس میکنم باز بوی محرمت رو. هنوزم یه عاشقی هست حرم شما نرفته. دیگه روش نمیشه جایی بگه کربلا نرفته. زیر آسمون کسی نیست خونه زاد تو نباشه. با همه دنیا غریبه

ادامه مطلب ...
اشعار محرم

آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد…. بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد…. وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت. این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد …. ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود. ابری که روی صورت من را گرفت و بعد. انگار صدای مادری دلخسته می رسید. آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد. همراه آن صدا تمامیِّ کودکان. ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد. هر کس که زنده بود از اهل خیام تو. مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد. دور از نگاه علمدار لشگرت. آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد. پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل. شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل. مداحی محرم, نوحه محرم. ا

ادامه مطلب ...
داستان – شمس و مولانا

داستان آموزنده “شمس و مولانا”. می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟. مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!. شمس پاسخ داد:بلی. مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!. ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن. ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!. ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند. – با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت. – پس خودت برو و شراب خریداری کن. – در این شه

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه – عیب کوچیک عروس

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است. پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود. جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد. پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد. جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیو

ادامه مطلب ...
داستان بوی کباب

فقیری از کنار دکان کباب فروشی می‌گذشت. مرد کباب فروش گوشت‌ها را روی آتش نهاد و باد می‌زد طوری که بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس به راه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست او را گرفت و گفت: کجا می‌روی؟ پول دود کباب را که خورده‌ای بده! از قضا شیخی از آنجا می‌گذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری می‌

ادامه مطلب ...
داستان؛ارزش پدر

پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟. پسر میگه : من. !. پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟!. پسر میگه : بازم من شیرم…. پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!؟. پسر میگه : بابا تو شیری…!. پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟. پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا…. منبع:asriran. com.

ادامه مطلب ...
داستان؛بهترین دوست

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می‌کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرف‌یاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: “بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آن‌ها سپری کن. ”. شاهزاده با تمسخر گفت: “من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! ” عارف اولین عروسک را برداشته و تکه

ادامه مطلب ...
داستانک ابوریحان و مزدور

روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد. شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت . فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد. که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف…. را نظر کردند اثری از استاد نبود . یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میا

ادامه مطلب ...
داستان خیانت سام

هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی سام و مولی رو بیاد می آورد. یه زندگی پر از مهر و محبت. تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن ،سلیقه های مشترکی داشتن ،هر دو زیبا ،باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و خیلی زود زندگی شون رو تو کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا آخرین لحظه عمرشون در کنار هم بمونن تو شادی دوستان و خانواده هاشون آغاز کردن. همه چیشون رویایی بود و با هم قرار گذاشتن بودن یک دفترچه خاطرات مشترک داشته باشن تا وقتی پیر شدن اونا رو برای نوه هاشون بخونن و با یاد آوری خاطرات خوش هیچوقت لحظه های زیبای با هم بودن رو از

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه رقابت

روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می روند . در حین شکار ناگهان خرس گرسنه ای را می بینند که قصد حمله به آنها را دارد. با دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می گذارند در حین فرار ناگهان یکی از آنها می ایستد و وسایل خود را دور می اندازد و کفشهایش را نیز از پا در می آورد . و دور می اندازد دوستش با تعجب از او می پرسد: فکر می کنی با این کار از خرس گرسنه سریع تر خواهی دوید؟. او می گوید : از خرس سریع تر نخواهم دوید ولی از تو سریع تر خواهم دوید در این صورت خرس اول به تو می‌رسد و تو را می خورد و من می توانم فرار کنم!. منبع:bartarinha. ir | بازنشر

ادامه مطلب ...
داستان قیمت تجربه

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند بنابراین. نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این ا مر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد. و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطع

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دو برادر

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود . شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند . یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت:‌. درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند. بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت. در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت :‌ درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گ

ادامه مطلب ...
امان از دست ایرانی ها

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در

ادامه مطلب ...
عاقبت خیانت در رفاقت

دو نفر به اسم محمود و مسعود باهم رفاقتی دیرینه داشتن، تا جایی که مردم فکر میکردن این دو نفر باهم برادرند. روزی روزگاری مسعود نقشه گنجی رو به محمود نشان داد و با هم تصمیم گرفتن که به دنبال گنج برن. یک روز محمود و مسعود از خانواده شان خداحافظی کردن و رفتن. محمود نقشه ای در سر داشت که وقتی به گنج دست پیدا کرد مسعود رو از سر راهش برداره و اونو بکشه. بعد از چند روز سختی به گنج رسیدند. و محمود طبق نقشه ای که در سر داشت مسعود رو کشت و گنج رو برداشت و به خانه اش برگشت. با آن گنج زندگی اش از این رو به آن رو شد. ولی زن مسعود که فهمیده بود مسعود به د

ادامه مطلب ...
خانم…شماره بدم

خانوووووووم…. شــماره بدم؟؟؟. خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟. خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟. اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!. بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد. تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد. روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…. شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی…. !. دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…. دردش گفتنی نبود…. !!!!. رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کر

ادامه مطلب ...
داستان تجاوز به دختر 16 ساله

در محوطه اداره آگاهی نیروی انتظامی، دختر و پسر جوانی توسط مأموری به یکی از شعبه های آگاهی هدایت می شدند. آثار ترس در چهره پسر مشخص بود، و التهاب و شرم در رفتار دخترک دیده می شد. در حرکات آنان دقیق شدم. دخترک سعی می کرد از جوانک فاصله بگیرد، در حالت او تنفر پیدا بود. ولی پسر جوان می کوشید خود را بی تفاوت نشان دهد. چند لحظه در کنار آنها حرکت کردم. فهمیدم که بحث بر سر اختلافی بود که بین دختر و پسر رخ داده است. وقتی از قضیه پرسیدم؛ دخترک شانزده ساله، داستان زندگی خودش را چنین تعریف نمود:. یبشتر ساعات زندگی پدر و مادرم، در بیرون از خانه صرف می

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه